tonight # ردیف


tonight

درخواست حذف این مطلب

وقتی رسیدم تو اتاقم تمام توانمو جمع که خیلی گریه نکنم تند تند تکرار که نباید گریه کنی نباید گریه کنی و بعد خودمو چسبوندم به قرآن.....

اما خب قلبم داشت از جاش کنده میشد درد بدی تو سرم هی میپیچید و بجای تمام حرفای نزده نشسته بودم جلو تختم و منقبض ترین ح بدنمو تجربه می برای اینکه یکم فقط ریل بشم اجازه دادم بیشتر بیان ....

اونور هنوز صدای داد میومد صدای هایی که داشت بهم میداد با آیه های قرآن گاهی قاطی میشد من اما نمیخواستم حتی اگر توان داشتم جلوشو بگیرم یا بگم بهم توهین نکنه با خودم فکر می خوردن از راه دور خیلی بهتر از خیلی چیزاس. بابام زده بود بیرون و من هرچی بیشتر میترسیدم بیشتر دعا می برگرده. بعد از اینکه قرآن خوندم آروم گفتم اگر یکم آروم تر باهام برخورد میکردی هیچ وقت گوشیو کتاب و این اتاق و تنهاییاشو بهت ترجیح نمیدادم هیچ وقت....

ساعت کند میگذشت و من یه عمر صبر تا ساعت رسید به یازده و چهل و پنج و من دراز کشیدم و حس اگر بازم به زور ننویسم همه چیز بدتر میشه.....