دلنوشته ای از دل جنگل # ردیف


دلنوشته ای از دل جنگل

درخواست حذف این مطلب

فکر می میشه واقعا فراموش کرد انگار دست کم گرفته بودم کار خودمو.... دست خودم نبود واقعا برام سخت بود.
بحث به اونجایی که عمق فاجعه برام معلوم شد وقتی رسید چشام پر شدن آروم رفتم تو اتاق. بابام دراز کشیده بود . واقعیت چیزی نبود که ازش بتونم فرار کنم.دردناک بود و بخاطر همینم بود که تا عمق قلبم آتیش میگرفت و اشکام می اومدن. دستامو محکم فشار دادم رو چشمام برای جلوگیری از شدت گریه....خوب که فکر می میدیدم اینکه دیگه تکتم کم باشه یا نباشه چقدر سخته.اینکه بدونم دیگه هیچی مثه قبل نیست اینکه گند زده بودم حتی به اعتماد تکتم به خودم.نمیتونستم خودمو ببخشم حداقل فعلا.
دوست چیزی نبود که کم داشته باشم اما به جد رفیق نداشتم به جد ی که ارزشمنده نداشتم.فکرشو گند بزنی به ارزشای زندگیت دردش معلومه.... دلم میخواست سردرد و بهانه کنم و به تمام تفریحای غروب آ ین روز سفر نه بگم. اما عارفه گناه داشت امتحان داشت و بخاطر من کلی خونده بود که باهم باشیم. سخت ترین کار دنیا این بود که برای چند ساعت فراموش کنم چی شده ...دلم میخواست هیچ و هیچی تو زندگیم نباشه دیگه.... شایدم به پیشنهاد های موندنم تو گرگان جواب بله بدم و قید هوای تلخ تهران و شرمندگی بودنم توی هوای اون شهر و به جون ن م.نفس کشیدن گاهی اونقدر سخت میشه که میتونم رو گردنم مدال جنگجویی بندازم با هر نفسی که میکشم.
کاش اشکام بند بیان و به ی نخوام توضیحی بدم دربارشون